۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

دل آدم ها تنگ می شود

دلم می خواست که دلت می خواست که منو ببینی، به همین سادگی.

دل تنگی برا ی کسی که خیلی برات عزیزه و خیلی دوسش داری ، خیلی وقتا شیرینه.اما در عین شیرینی و قشنگیش خیلی سخت و دردناکه.اینکه صبح که بلند میشی باز میبینی دل تنگی و بغض میکنی ، روشنایی روز بغضتو متورم میکنه. شب که همه جا تاریک هست و حتی خودتو نمیتونی ببینی،دیگه از تلولو نورو روشنی هم خبری نیست، بغضت میشکنه و هزاران تیکه میشه، این اشکا چه دل چسبو قشنگه و از ته دل به دل میشینه و آرزو میکنی که تموم نشه این لحظه .
کاش میدونستم حکمت بزرگ دل تنگی چیه؟
فکر کن عادت داشتی یه نفر روچند سال هفته ای چند بار ببینی ، طوری که اگه یه روز نمیدیدی اون روز به قول دکترت افسرده بودی یا اگه اون روز پشت فرمون میشستی برای رانندگی حتما تصادف میکردی و اون روز هیچ کس جرات نداشت نزدیکت بشه چون به همه حمله میکردی با تند خویی.
حالا ببین اون یه نفر که برات خیلی خیلی عزیز هست رو 2ماه یعنی 60 روز باشه که ندیده باشی،در حالیکه هر دو تویه شهر زندگی میکنید، در حالیکه از نظر مسافت محل زندگی با حساب ترافیک 30 دقیقه از هم فاصله دارید.
کسی نمیدونه حتی ذره ای حس کنه که درد جسمی و روحی این نفر الان چیه!
اگه خیلی خوشبینانه باشی میگی حتما موقعت وشرایطش پیش نیومده
اما اگه خیلی منطقی باشی میگی که امکان نداره
چی بگم که فکرو خیال بدترین حس و درد عالمه


کاش دلش میخواست که دل من میخواد ببینتش

۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه

به سوی حق

اولین نوشته هست، پس به نام خدا

و سلام.
خوب باید بگم نوشتن برام بینهایت سخته،چون مدتهاست که چیزی ننوشتم و مدتهاست که قصد دارم بنویسم، اما می خواستم کلی
برنامه ریزی کنم و بعد شروع کنم
اما الان دقیقا بدون کوچکترین برنامه ریزی تصمیم گرفتم شروع کنم و از دنیای کوچیک و بزرگ پیرامونم بنویسم.
البته این شروع یه دفعه ای دلیل بزرگی داشت.
و اون اینکه دیشب، بعد از 2ماه که هرروز یکی ازخوانندگان پروپاقرصhttp://www.shahiin.com/ آقا شاهین بودم،با ایشون به طور زنده صحبت میکردم که پیشنهاد کردن وبلاگ نویسی رو شروع کنم.که کمی تو فکر رفتم که چگونه شروع کنم.
تا اینکه امروز صبح قرار بود با پدرم برای پیگیری دعوت نامه ای که از دوستمون از عربستان داشتیم بریم سفارت.
باورم نمیشد یک دفعه ای برای بار دوم خدا طلبیده باشتم که اول سالی برم خونه خدا.تا اینکه بهمون ویزا دادن و تا 2روز دیگه مسافریم به سوی حق.تو راه برگشت با خودم گفتم رسیدم خونه حتما شروع به نوشتم می کنم.
آرزو می کنم قسمت همه آدمها بشه چه اونهایی که دلشون می خوتد چه اونهایی که دلشون نمی خواد.
آخه بار اولی که قسمتم شد برم با همکلاسی های دانشگاهم دوست داشتم برم اما دلم نمی خواست.نرسیده اونجا دوست داشتم برگردم
با اینکه تنها تا حالا زیاد سفر کردم ، اما بهم سخت گذشت.احساس خوبی نداشتم و همش دلتنگ بودم، نمونه دلتنگیم رو در وبلاگ قبلیم آزادو رها نوشتم.http://ghoghnooseraha.parsiblog.com/79544.htmما حالا که بار دوم هست تازه حس رفتن رو و رسیدن رو می فهمم.تا یادم می افته اشک تو چشام پر میشه.
این اولین نوشته قبل سفرم به سوی خانه خدا هست.انشالله نوشته بعدی بعد از سفر 12 روزم به خانه خدا هست.

پ.ی: دعاگوی تک تک دوستانم در این دنیای عجیب هستم.