دلم می خواست که دلت می خواست که منو ببینی، به همین سادگی.
دل تنگی برا ی کسی که خیلی برات عزیزه و خیلی دوسش داری ، خیلی وقتا شیرینه.اما در عین شیرینی و قشنگیش خیلی سخت و دردناکه.اینکه صبح که بلند میشی باز میبینی دل تنگی و بغض میکنی ، روشنایی روز بغضتو متورم میکنه. شب که همه جا تاریک هست و حتی خودتو نمیتونی ببینی،دیگه از تلولو نورو روشنی هم خبری نیست، بغضت میشکنه و هزاران تیکه میشه، این اشکا چه دل چسبو قشنگه و از ته دل به دل میشینه و آرزو میکنی که تموم نشه این لحظه .
کاش میدونستم حکمت بزرگ دل تنگی چیه؟
فکر کن عادت داشتی یه نفر روچند سال هفته ای چند بار ببینی ، طوری که اگه یه روز نمیدیدی اون روز به قول دکترت افسرده بودی یا اگه اون روز پشت فرمون میشستی برای رانندگی حتما تصادف میکردی و اون روز هیچ کس جرات نداشت نزدیکت بشه چون به همه حمله میکردی با تند خویی.
حالا ببین اون یه نفر که برات خیلی خیلی عزیز هست رو 2ماه یعنی 60 روز باشه که ندیده باشی،در حالیکه هر دو تویه شهر زندگی میکنید، در حالیکه از نظر مسافت محل زندگی با حساب ترافیک 30 دقیقه از هم فاصله دارید.
کسی نمیدونه حتی ذره ای حس کنه که درد جسمی و روحی این نفر الان چیه!
اگه خیلی خوشبینانه باشی میگی حتما موقعت وشرایطش پیش نیومده
اما اگه خیلی منطقی باشی میگی که امکان نداره
چی بگم که فکرو خیال بدترین حس و درد عالمه
کاش دلش میخواست که دل من میخواد ببینتش
۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر